هانیهانی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 23 روز سن داره
هامینهامین، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 10 روز سن داره

هانی و هامین گل پسرای مامان و بابا

روز سیزده بدر

همه فکر ، ذکرم سلام  خوبی ؟ خوشی؟قربون قد و بالات برم که روز به روز ناز تر و عسل تر و  جیگرتر داری می شی .دلامون غش می ره برای شیرین کاریات و شیرین زبونیهات .اگه یکی از پشت دستت بزنه  سریع می گی نکن وای نکن.  با شنیدن آهنگ شاد یه عشوه و نازی می کنی که فکر نکنم دخترها بلد باشن سریع شونهاتو می دی بالا و دستاتو ............. خیلی قشنگ اجرا می کنی نمیشه توضیح داد حالا وقتی که صدای اذان بشنوی سریع صلوات می گی و سینه می زنی  .فدات بشم من                                ...
16 فروردين 1391

سال 1391

مامانم .هانی عزیز سال 90 با تمام فراز و نشیب ها و سرد بودنش و بی انگیزه بودنم و تمام خستگی های روزانه و تمام مشکلات داغ عزیز و بهترین کسمان گذشت .جاش همیشه سبز و ماندنی است. هانی امیدوارم سال جدید برات پر از سلامتی و خوشبختی باشه سلامتی خیلی چیز خوبیه  روزهای آخر سال واقعا  خیلی سخت بود برامون سرما بدی خوردیم  خدای شکر تو بهتر شدی  ولی من هنوز سرفه های شدیدی می کنم .29 اسفند رفتیم گل فروشی برای مزار عزیزجون یه گل خیلی خوشگل سفارش دادیم  منتها مصنوعی گفتم که همیشه ماندگار باشه  روز اول عید دیدن مادر جون و آقاجون رفتیم و بعد رفتیم سر مزار  عزیزجون بابا خیلی گریه کرد و ناراحت بود برای از دست دادن عزی...
8 فروردين 1391

پایان سال و مریضی سخت

نازکم ، همه عمرم پایان سال هستش ما دو تا یه مریضی واقعا سختی گرفتیم یعنی اول تو گرفتی بعد انتقال دادی به من  .خیلی بده واقعا باید قدر سلامتی دونست .خدایا همه مریضها رو شفا بده  و همه مریض زود خوب بشن این سال جدید کنار خانواده شون باشن. الهی امین هانی من نازکم خیلی بد مریض شدی  چند روز اول ازت مواظبت کردم ولی خب  وقتی خودم مریض شدم نه می تونستم به تو برسم نه به خودم بابا هم که درگیر نمایشگاه بود نمی تونست پیشمون باشه  دو روز رفتیم پیش مادر جون خدایی دستش درد نکنه هم به من می رسید تو از تو مواظبت می کرد. خدای شکر  تو پنجشنبه یه کم بهتر شده بود تا می تونستی با بچه ها بازی کردی صبح جمعه من حالم خیلی بد شد حدی ...
7 فروردين 1391

شعر

  بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهانخانه ی جانم گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فرو ریخته در آب شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید تو به من گفتی: از این عشق حذر کن! لحظه ای چند بر این آب نظر کن آب، آئینه عشق گذران است ...
5 فروردين 1391

چهارشنبه سوری

  چهارشنبه سوری يکی از آئينهای سالانه ايرانيان چهارشنبه سوری يا به عبارتی ديگر چارشنبه سوری است. ايرانيان آخرين سه شنبه سال خورشيدی را با بر افروختن آتش و پريدن از روی آن به استقبال نوروز می روند.  چهارشنبه سوري، يک جشن بهاري است که پيش از رسيدن نوروز برگزار مي شود. مردم در اين روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهايشان مراسمی را برگزار می کنند که ريشه اش به قرن ها پيش باز می گردد.    مراسم ويژه آن در شب چهارشنبه صورت می گيرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نيز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردي من از تو ) می خوانند. ظاهرا مراسم ...
25 اسفند 1390

روز کودک

سلام به کودک ناز خودم هانی گلم  جیگر جیگرم ناز پسرم پنجشنبه بابا بهم گفت تنهاست تو نمایشگاه اگه شد برم پیشش تا بهش کمک کنم و زنگ زدم به خاله مریم  که تو ببرم اونجا خاله مریم مثل همیشه استقبال کرد و قبول کرد که بری پیشش . وقتی از مهد اومدیم خونه بهت شیر دادم و تا حدی سیر باشی داری می ری وقتی بهت گفتم که هانی شیر خوردی زود  بلند شو تا لباستو عوض کنم بریم خونه خاله مریم .گفتن من همانا و از جا پریدن تو همانا با تمام ذوق و شوق دستاهای  کوچولوتو بهم زدی گفتی وای .کلی خندیدم دیگه شیر نخوردی شال گذاشتی دور گردنت و کلاه هم به سر مامان بریم اینقدر بریم بریم کردی که خسته شدم . سریع آماده ات کردم و رفتیم .از این ماشین بزر...
23 اسفند 1390

پوزش

سلام هانی من .خوبی؟ خوشی ؟ دماغت چاقه ؟ چه خبر؟ الهی قربونت برم  خیلی وقته نتونستم برات مطلب جدید بزارم و یا عکس جدید .باور کن خیلی سرم شلوغه یکیش پایان سالو و شلوغی اداره  که نمی تونم از جام تکون بخورم دومیش اینکه کلاسهای دانشگاه شروع شدن باید حضور داشته باشم سومیش که خودم دارم اذیت می شم اینکه بابا  نمایشگاه بین المللی بهاره غرفه گرفته نه اینکه امسال گرفته باشه نه مامانی الان یه چند سالی هست  اینکار می کنه حسابی تنها شدم بدو بدو از  اداره می آم تو از مهد برمی دارم بدود بدو می رم خونه  تا لباساتو جمع و جور کنم تا برات غذا تهیه کنم دوباره بدو بدو باید ببرمت خونه مادرجون و دوباره با عجله بدو بدو ماشین بگ...
17 اسفند 1390

پوزش

سلام هانی من .خوبی؟ خوشی ؟ دماغت چاقه ؟ چه خبر؟ الهی قربونت برم خیلی وقته نتونستم برات مطلب جدید بزارم و یا عکس جدید .باور کن خیلی سرم شلوغه یکیش پایان سالو و شلوغی اداره که نمی تونم از جام تکون بخورم دومیش اینکه کلاسهای دانشگاه شروع شدن باید حضور داشته باشم سومیش که خودم دارم اذیت می شم اینکه بابا نمایشگاه بین المللی بهاره غرفه گرفته نه اینکه امسال گرفته باشه نه مامانی الان یه چند سالی هست اینکار می کنه حسابی تنها شدم بدو بدو از اداره می آم تو از مهد برمی دارم بدود بدو می رم خونه تا لباساتو جمع و جور کنم تا برات غذا تهیه کنم دوباره بدو بدو باید ببرمت خونه مادرجون و دوباره با عجله بدو بدو ماشین بگیر برو دانشگاه و بعد از دانشگاه تع...
17 اسفند 1390

بدون شرح

شیطونیهای گل پسر از اون موقع که کوچولوتر بود هم  زیر و بالای میز بود ببین . . . . . . . . .   بیچاره موبایلم  می بینی تو رو خدا چه به روز موبایلم اومده   رفته تو جا کفشی خوابیده مثلا عصبانی شده برای من.   قابل توجه مامان پارسا جون........... تمام دیگها درآورده بعد در می بنده ...
9 اسفند 1390