هانیهانی، تا این لحظه: 16 سال و 4 ماه و 26 روز سن داره
هامینهامین، تا این لحظه: 11 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره

هانی و هامین گل پسرای مامان و بابا

شیطنتهای عسلم

خوبی ؟ خوشی این چند روز پیدا نبودم طبق معمول هانی جون مریض شده بودی .پنجشنبه وقتی از دانشگاه اومدم  خیلی خسته بودم تو هم تا ساعت 30/7 خوابیده بودی شاد و سرحال رفتیم خونه مادر جونیا  کلی با بچه بازی کردی و دوس نداشتی بیایی .موقع اومدن هم کلی گریه کردی می گفتی نیا نیا ؟ یعنی نریم رفتیم خونه ما دو تا خسته و بی حال  ساعت 12 خواستیم بخوابیم ولی تو خوابت نمی برد کلی گریه کردی الکی لج گرفتی  دیدم بدنت داغه و این لجبازیت بیهوده بودهاستامیفون بهت دادم و دیفن هیدارمین  صبح بیدار شدی  چشمات کثیف شده بودند و کلی گوشه چشمت آلوده .دیگه قطره چشم گرفتم و این چند روز اونو استفاده کردیم خدای شکر امروز دارم می نویسم تو خو...
31 ارديبهشت 1391

محبت مادری

سلام غنچه نوشکوفه من .خوبی ؟ خوشی؟ همیشه شاد ببینمت روز مادر و روز  زن امسال  سومین سالی که این عنوان را گرفتم  امیدوارم که شایسته اش باشم و اینقدر برای راحتی و آسایشت  بجنگم بعد وقتی بزرگ شی ازت بشنوم بگی بهترین مامان دنیا هستی. شاید تا قبل از بدنیا اومدنت حس مادری نداشتم یادم میاد وقتی کسی بهم می گفت بزار خودت مادر بشی اونوقت می فهمی چی می گم ؟می فهمی مادر بودن یعنی چی؟ می فهمی که دلشوره یعنی چی؟می فهمی که  نرفتن خار به دست و پا بچه یعنی چی ؟و خیلی چیزهای دیگههههههههههههههه حالا من همه این یعنی چی ها با بدنیا اومدنت تو همون ساعت های اولیه زایمانم فهمیدم .فهمیدم وقتی که شیر نمی خوردی .وقتی که گریه می...
24 ارديبهشت 1391

مادر

مادر، تو رفیع ترین داستان حیات منی. تو به من درس زندگی آموختی. تو چون پروانه سوختی و چون شمع گداختی و مهربانانه با سختی های من ساختی. مادر، ستاره ها نمایی از نگاه توست و مهتاب پرتوی از عطوفتت، و سپیده حکایتی از صداقتت. قلم از نگارش شُکوه تو ناتوان است و هزاران شعر در ستایش مدح تو اندک. مادر، اگر نمی توانم کوشش هایت را ارج نهم و محبت هایت را سپاس گزارم، پوزش بی کرانم را همراه با دسته گلی از هزاران تبریک، بپذیر. فروغ تو تا انتهای زمان جاوید و روزت تا پایان روزگار، مبارک باد. مادر! تو جانانه جام بلای ما را نوشیدی و لباس رنج و محنت ما را پوشیدی، اینک، حریر محبت فرزندانت را بپوش و شربت شهد عشق آنان را بنوش. مادرم، در گرامی داشت روزت زیبات...
23 ارديبهشت 1391

پسر ورزشکارم

یه سلام ورزشکاری به پسر ورزشکارم قربونت برم  این لباس ها خاله فایزه  پارسال برای تولدت خریده بود ولی خب اون موقع شما کوچولو بودین اندازتون نمی شد .پریشبا داشتم لباسهای زمستونی را جمع کردم دیدمشون صدات کردم کلی ذوق کردی .گفتی من هانی ؟یعنی برای منه برای هانی . گفتم آرم خاله فایزه برات خریده .قربون پسر با محبتم برم من که همش می گفت مرسی مرسی خب بابا حسین پرسپولیسی  ببینم شما چه رنگی هستی فعلا  که بیشتر قرمز داری. اینم عکسات  بقیه تو ادامه مطلب ببینیدددددددددددددددددددد اینم یه مدل عکس گرفته . گل پسری رفته تو ساک لباسها نشسته حالا می خنده اینم یه نما از بالا دیگه خسته ...
14 ارديبهشت 1391

در هم و برهم

سلام مامانی تا 28 فروردین خوشحال بودم که پسری من خوبه خدای شکر  مریضی سراغش نیومده نمی دونم خودم چشم کردم یا نه ؟ بعداز ظهر با خاله پروین هماهنگ کردم و رفتیم پارک شهر بازی .خیلی عالی بود خیلی بهمون خوش گذشت  وسایلهای برقی که مناسب سن شما سوار شدی و البته قطار همه با هم سوار شدیم  وقتی به تاریکی تونل رسیدیم قیافت دیدنی بود چشمات درشت شده بود و متعجب نگه می کردی پریا هم همش دادمی زد من برای اینکه تو نترسیدی همش دادمی زدم و تشویق می کردم به داد و دست زدن ولی تو خیلی متعجب شده بودی هیچ عکس العملی از خودت نشون نمی دادی .بعد رفتیم اون قشمت پارک که بیشتر فضای سبزه یه ده دقیقه سرسره بازی کردین تو و پریا بعد برگشتیم خونه . بهرحال ...
10 ارديبهشت 1391

رفتن هانی جونم به آرایشگاه

چشم و دلم .هانی گلم قند نباتم  خوبی دیروز برات نوبت گرفتم تا ببرمت آرایشگاه .وقتی از  اداره رسیدیم خونه شما خواب بودی  نهار خوردیم خواستیم بخوابیم حضرت آقا بیدار شدِِِی وقتی بیدار شی همه برپایم  دیگه نه من تونستم بخوام نه بابایی چون همش از سر من می پریدی سر بابا و یا برعکس این کار می کردی .دیگه بابا گفت نه ما بخوابیم و نه این پسره لوس . دوش گرفتیم ساعت ٥ راه افتیم رفتیم جلوی در آرایشگاه یه تن آقایی لباس موش موشی پوشیده بودن این شد زمینه ترست که نیایی تو خلاصه موش موشی رفت کنار  شما افتخار دادین رفتیم تو مثل دفعه پیش تا مرد عنکبوتی رو دیدی ترسیدی و عقب عقب اومدی بیچاره خانمه  برداشتش برد یه اتاق دیگه ولی...
28 فروردين 1391

خواب لذت بخش

همه آرامشم ، همه بند بند وجودم خوبی؟ دیشب وقتی تو خوابت نمی گرفتو و من خسته بودم خسته که نه  از وقتی مریض شدم بعد از اون دوست دارم همش بخوام هر چه قدر هم می خوابم سیر نمی شم نمی دونم چرا  .تو تا ساعت هفت غروب خوابیده بودی به خاطر همین دیگه خوابت نمی اومد رفتی اتاقت کلی با اسباب  بازیهات بازی کردی و دوباره اومدی شیر خوردی دوباره رفتی می گفتی مامان تو بیا .می گفتم من خوابم می یاد می اومدی یه نوازشم می کردی  می رفتی .قربونت برم . نمی دونم ساعت چند بود ساعت 1 یا 2 خلاصه کلی کلنجار با من و خودت و بابا خوابیدی  صبح هم ساعت 6 وقتی گوشیم به صدا درآمد تو هم تقریبا بیدار شدی سریع گوشی خاموش کردم  صدام کردی دستاتو د...
27 فروردين 1391

روز سیزده بدر

همه فکر ، ذکرم سلام  خوبی ؟ خوشی؟قربون قد و بالات برم که روز به روز ناز تر و عسل تر و  جیگرتر داری می شی .دلامون غش می ره برای شیرین کاریات و شیرین زبونیهات .اگه یکی از پشت دستت بزنه  سریع می گی نکن وای نکن.  با شنیدن آهنگ شاد یه عشوه و نازی می کنی که فکر نکنم دخترها بلد باشن سریع شونهاتو می دی بالا و دستاتو ............. خیلی قشنگ اجرا می کنی نمیشه توضیح داد حالا وقتی که صدای اذان بشنوی سریع صلوات می گی و سینه می زنی  .فدات بشم من                                ...
16 فروردين 1391

سال 1391

مامانم .هانی عزیز سال 90 با تمام فراز و نشیب ها و سرد بودنش و بی انگیزه بودنم و تمام خستگی های روزانه و تمام مشکلات داغ عزیز و بهترین کسمان گذشت .جاش همیشه سبز و ماندنی است. هانی امیدوارم سال جدید برات پر از سلامتی و خوشبختی باشه سلامتی خیلی چیز خوبیه  روزهای آخر سال واقعا  خیلی سخت بود برامون سرما بدی خوردیم  خدای شکر تو بهتر شدی  ولی من هنوز سرفه های شدیدی می کنم .29 اسفند رفتیم گل فروشی برای مزار عزیزجون یه گل خیلی خوشگل سفارش دادیم  منتها مصنوعی گفتم که همیشه ماندگار باشه  روز اول عید دیدن مادر جون و آقاجون رفتیم و بعد رفتیم سر مزار  عزیزجون بابا خیلی گریه کرد و ناراحت بود برای از دست دادن عزی...
8 فروردين 1391

پایان سال و مریضی سخت

نازکم ، همه عمرم پایان سال هستش ما دو تا یه مریضی واقعا سختی گرفتیم یعنی اول تو گرفتی بعد انتقال دادی به من  .خیلی بده واقعا باید قدر سلامتی دونست .خدایا همه مریضها رو شفا بده  و همه مریض زود خوب بشن این سال جدید کنار خانواده شون باشن. الهی امین هانی من نازکم خیلی بد مریض شدی  چند روز اول ازت مواظبت کردم ولی خب  وقتی خودم مریض شدم نه می تونستم به تو برسم نه به خودم بابا هم که درگیر نمایشگاه بود نمی تونست پیشمون باشه  دو روز رفتیم پیش مادر جون خدایی دستش درد نکنه هم به من می رسید تو از تو مواظبت می کرد. خدای شکر  تو پنجشنبه یه کم بهتر شده بود تا می تونستی با بچه ها بازی کردی صبح جمعه من حالم خیلی بد شد حدی ...
7 فروردين 1391