هانیهانی، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 26 روز سن داره
هامینهامین، تا این لحظه: 9 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

هانی و هامین گل پسرای مامان و بابا

حضور آقا هانی در اداره مامان

سلام  فرشته من خوبی ؟ خوشی؟ از غروب چهارشنبه حالت بهتر شد تبت قطع شد در کل بهتر شدی ولی بعضی از داروها رو دکتر گفته تا یک ماه باید ادامه بدیم . پنجشنبه صبح وقت آرایشگاه گرفتم  و ساعت 6 رفتیم آرایشگاه .به محض دیدن در آرایشگاه گفتی نه نه نریم مامان نه نریم. خلاصه کلی با هم صحبت کردیم و شاد رفتیم داخل .روی صندلی نشستی و دوباره گفتی نه مامانی نه . خاله جون هم کلی با هات صحبت کرد و پسر خوبی بودی مثل دفعات قبل نبود که من لباس دربیارم روی پام بشینی و اصلاح کنند ولی هانی من قربون اون غرورت برم من می دیدم که می لرزی و بغض داری ولی  نمی خواستی گریه کنی خودتو نگه داشته بودی . فدات بشم ولی وسطای کار  بغضت ترکید گریه کردی و...
25 تير 1391

مریضی گل پسرم

گل مامان مریض شدی قربونت برم . همینجوریشم غذا نمی خوردی چه برسه به حالا که مریض شدی . موقع امتحاناتم بود که هی می رفتی و می اومدی می گفتی شکمم درد می کنه هانی : درد می کنه مامانی : چی ، کجات هانی: شیکمم مامانی : دارو بدم بخوری هانی : نه نه خوب شد . این حرفها و کارها همینجوری تکرار شد و من جدی نگرفتم  فکر می کردم حالا که داره اعضای بدنشو داره می شناسه اینجوری می کنه ولی غیر از این بود دیگه کم کم جدی شد  تا حدی که بیقرار شد و گلاب ره روتون  اسهال افتاد.  تا اینکه وقت گرفتم رفتیم دکتر . خیلی خوب موندی و آقای دکتر معاینه ات کرد و گفت ورم معده کردی .داروها رو گرفتم تا یک هفته  خوردی .که دیگ...
22 تير 1391

شیرین زبونم

وای خدای من وقتی هانی اینقدر شیرین زبونی می کنه می خوام بخورمش ولی نمی شه که ! خیلی شیرین زبون شدی خیلی عسل مامان اینقدر قشنگ صحبت می کنی که دوست دارم کلمات جدید بهت یاد بدم . بعضی ها رو خوب ادا می کنی بعضی ها نه ، اشکال نداره که مامانی همونها را هم یاد میگیری بهتر از من ادا می کنی . گوشی من یا بابا وقتی بر میداری ؟ جان ، سلام ! عمه خوبی ؟ من نه کار دارم تو بیا خداحافظ وقتی داریم می ریم بیرون به خرگوش می گه : گریه نکنی ها هانی زود میاد باشه زود زود زود میام. وقتی از  دستش عصبانی بشم زودتر از من عسکل العمل نشون می ده : ابروها در هم   بعد می گه اِ برو برو آخه هر زمانی از دستش عصبانی باشم سریع بهش می گم برو برو ات...
18 تير 1391

دل نگرانی های خنده دار

یادم میاد وقتی باردار شدم  بماند از اینکه اگر تند راه می رفتم می ترسیدم  وای بلایی سرم نیاد  نکنه یه وقت اتفاقی بیفتده و خیلی فکرهای عجیب و غریب. هفته های اول بارداری اگر ناخداگاه روی شکم می خوابیدم چقدر  استرس پیدا می کردم نکنه  بچه از بین بره  (بعد که اطلاعاتم در مورد بارداری بیشتر شد واقعا به کارهای خود خندیدم) یا اینکه چقدر از خودم مراقبت می کردم  در خوردن غذا و خیلی چیزهای دیگه  خدای شکر دوران بارداریم با تمام  چیزهای که الکی برای خودم درست کردم و همهشون  زاییده ذهن و تخلیم بود  پشت سر گذاشتم . 9 ماه انتظار تموم شد هانی گلم بدنیا اومد با تمام شوقی که منتظرش بودم .روز ا...
13 تير 1391

سلام ما اومدیم

سلام خوبین ؟ خوشین ؟ وای مرسی مامانای گل که همیشه منو شرمنده می کنید به وبلاگ پسر خرداد من هانی جونم سر می زنید . امتحاناتم تموم شد و من دوباره متولد شد خسته کار اداره و بعد خونه  و خوندن درسهایی که انبارشون کرده بودم  شده بودم شب امتحانی و با وجود پسر شیطونی مثل هانی  واقعا نمی تونستم  روزها بخونم  یا تو اداره می خوندم یا زمانهایی که آقا هانی خواب بود . ولی بهرحال تموم شد خوبم تموم شد .خدای شکر . اما از هانی نازم بگم  آخرین امتحانم بود که متوجه شدم که هانی می ره و میاد شکمشو دست می زنه هی می گه مامان درد می کنه ؟ می گفتم چی : می گفتم اینجا اینجا درد می کنه . بعد که واسش ماساژ می دادم می گفت دیگه خوب شد ....
12 تير 1391

کلافه شدم از دست........

سلام عسلی مامان خوبی ؟ خوشی؟ یه عالمه بوس   ببخش این روزا خیلی درگیرم کلافه شدم از دست این امتحانات همهشونم یک روز در میانه اینو بخون برو امتحان بده بعد نیومده یکی دیگه را شروع کن و بخون . تو هم بعد ازظهر الکی بی قراری می کنی نه اینکه فهمیدی بیرون یعنی چی ؟ همش می گیم بریم بیرون .مجبورم  زمانی که خواب هستی  درس بخونم  تا بتونم ببرمت بیرون .ولی با این اوصاف تا به اینجا  امتحانات خوب بود . (گوش شیطون کر) از کارهای پسری بگم که  واقعا دارم دیوونه کارهاش و حرفهاش می شم . شیرین زبون و دوست داشتی من عاشقتم. تا صدای دزدگیر ماشینو میشنوی بدو با صدای بلند می گی مامان مامان بیا بیا بابا اومد . اینقدر ت...
1 تير 1391

سفرمون به همدان

سلام به گل پسرم خوبی ! خوشی ! قبل از هر چیز از همه دوستانم و مامانهای گل ممنون که به ما سر زدن و خبر گرفتن از ما . ممنون و اینکه این پست رو رمز دار کردم به این خاطر بود به هر حال جایی کار می کنم  که حجاب براشون مهم و .... یه خورده مشغله کاری و دانشگاه و مریض شدن دوباره هانی و خودم باعث شد  یه چند روز دور باشم از وبلاگ و نی نی وبلاگیهای عزیز. یه تصمیم سریع در مورد تعطیلات گرفتیم و راهی همدان شدیم روز سه شنبه خاله پروین زنگ زد گفت که این چند روز تعطلیات بریم یه جایی ؟ تو پیشنهادت کجاست ؟ من که از  قبل به بابا گفته بودم بریم همدان . همش همدان درنظرم بود و همدان رو پیشنهاد دادم که با استقبال  مواجه شد منتها بقیه خاله ...
28 خرداد 1391

روز پدر

این پسمتو خوام اختصاص به  یار همیشگی ام ، به تنها مونسم ، به همراه همیشگی ام ، به عزیزم ، به همسرم حسین. حسین جان این روز بهت تبریک می گم مثل امسال سومین سالیه که  کلمه بابا را لقب گرفتی می دونم که عاشقانه اعشق میکنی وقتی هانی بابا صدات می کنه و چه با صدای بلند جوابشو میدی و جانم را نثارش می کنی . چقدر که با کلنجار نمی رید  ؟چقدر با هم  بحث می کنید ؟ چقدر تو سر و کله هم می زنید . و من همه اینها با وجود و هانی  می پرستم و عاشقانه هر دوتاتون دوست دارم . دست های پر توانت ، همیشه بزرگ ترین حامی زندگی ام بوده و آغوش امن تو بهترین جا برای فراموشی غم های زندگیم . روزت مبارک مرد زندگیم ، دوستت دارم . . . . همسر عزیزم ...
18 خرداد 1391

عکسهای تولدت

سلام عسلی من .خوبی خوشی   واقعیتش نمی خواستم تولد بگیرم حالا دلایلشو تو پست های قبلی گفتم ولی شد  من فقط خواستم دور هم باشیم  . دیگه نشد کیک سفارش بدم همینوجوری رفتم یکی از طرحها انتخاب کردم  سالاد اولیه درست کردم و ژله و حالا بقیه تنقلات . بچه ها که خیلی ذوق کردن البته خودت بیشتر از همه همچین دست می زدی و جیغ می کشیدی موقع فوت کردن  شمع  شعر تولد با زبون خودت  اینقدر قشنگ می خوندی قربونت برم . قبل از اینکه همه بیان داری به مامانی کمک می کنی تو پاک کردن میز.       الهی 120 ساله بشی مامانی جشن بگیره تمام عالم بدون هانی پسر منه . ...
7 خرداد 1391